شــــبانــــــه
پرسید ز من یکی که معشوق تو کیست؟
گفتم که فلانی ست مقصود تو چیست؟
بنشست و به های های بر من بگریست
کز دست چنین کسی تو چون خواهی زیست
ابوسعیدابوالخیر
یا رب تو یکی یارجفا کارش ده
یک دلبربد خوی جگرخوارش ده
تا بشناسد که عاشقان درچه غم اند
عشق ده و شوقش ده و بسیارش ده
مولاناجلال الدین محمد رومی بلخی
چشمه خشک نیست
از زلا لی
آب دیده نمی شود
با سنگریزه ای
آب را ببین
یک حقیقت و یک تجربه
عرفان به معنای شناختن است . شناختن هرچه شناختنی است .
شناختن خود و شناختن راه درست زندگی . به نظر من آنچه خیلی مهم است که ما بدانیم از راه درست زندگی که در عرفان شرق و غرب و حتی امریکای لاتین مفصلا در مورد آن بحث شده است حضرت حافظ در این بیت شعر خلاصه فرموده اند که :
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
ترک عادت یعنی ترک تمام آنچه ما به آن گرفتار و اسیریم در رفتار کردار و گفتار ، حتی عادات ثانویه مثل کشیدن سیگار . وقتی چرخ گردون به مراد ما نمی گردد ، شرایط و آدمها با ما سر ناسازگاری و ستیز دارند . امکان ندارد که انسانی بتواند شرایط و انسانهای دیگر را تغییر دهد . این امری محال و نشدنی است . ( که حتما هم بارها و بارها این راه را امتحان کرده ایم و به نتیجه نرسیده ایم و چه بسا اوضاع را نا به سامان تر و بدتر هم کرده باشیم ) . پس راه چیست ؟؟
همانی است که حضرت حافظ فرموده اند . یعنی این که ما باید خودمان را تغییر دهیم . این کاری است که میتوانیم و از عهده ما بر می آید . وقتی خودرا تغییر دادیم شرایط و آدمهای پیرامون ما هم از روی طبع و طبیعتا تغییر میکنند و این چیزی است که میتواند مارا کامیاب کند . رسیدن به هدف با ترک عادات .
در بعضی از قبایل سرخپوست بعد از این که به مصیبتی گرفتار میشوند اسم خودرا عوض میکنند و معتقدند با این کار از نیروهای منفی که به خاطر نام بردن اسمشان بر آنها سرازیر میشود ، جلوگیری به عمل می آورند که البته این تفکر ، تفکری موهوم نیست بلکه پایه واساس علمی دارد . یعنی به زبان آوردن هر کلمه ، آوا و انرژی مخصوص به خودرا منتشر میکند .
به نظر من حتی فلسفه روزه گرفتن هم همین است . یعنی ترک یک عادت مهم زندگی . ( نه ثانویه ) بلکه غریزی . یعنی شما با روزه گرفتن در خودتان یک تغییر بزرگ ایجاد کرده اید که این تغییر باعث تغییر در اطراف و شرایط پیرامون شما میشود .
یک بار امتحان کنــــــید
کامیاب باشید
شبـــــــانه
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی
کی بی خبران راه نه آن است و نه این
دیشب به در خانه او رفتم مست
آهسته به در زدم گمان بردم هست
آورد سر از پنجره همسایه و گفت
او ماه عسل رفته.سپس پنجره بست
من موی خویش نه ازآن می کنم سیاه
تا باز نوجوان شوم ونو کنم گناه
چون جامه ها به وقت مصیبت سیه کنند
من موی از مصیبت پیری کنم سیاه
رودکی
آن کس که می گوید
برای تو می میرم
دروغی بزرگ گفته است
حقیقت را کسی می گوید
که برای تو
زندگی می کند
شبانه
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای سنگ
سنگی برای یاد
این بود زندگی ؟؟
(( حسین پناهی ))
زندگی به امواج دریا ماننده است
چیزی به ساحل می برد و
چیزی دیگر را می شوید
چون به سر کشی افتد
انبوه ماسه ها را با خود می برد
اما تواند بود
که تخته پاره ای نیز با خود به ساحل آرد
تا . کسی بام کلبه اش را
بدان بپوشاند
مارگوت بیکل
موطن آدمی را برهیچ نقشه ای نشانی نیست
موطن آدمی تنها درقلب کسانی ست که
دوستش می دارند
دوستی را گفتم اینک عمر شد.گفت ای عجب
طرفه میدارم که بی دلدار چون بردی به سر؟
گفت سعدی!صبر کن. یا سیم و زر ده. یا گریز
عشق را یا مال باید. یا صبوری. یا سفر
روزی فرا خواهد رسید که سهواً یا عمداً فقط یکی از این زندگی ها تا آخر ادامه پیدا میکند
عیبش این است که آن زندگی های دیگر . زندگی های ممکن پاک از میان نمی رود
هرچه گفتیم جز حکایت دوست در همه عمر از آن پشیمانیم